تبليغاتX
عشقولانه ها با رادمهر

 

هر وقت خواستی بدونی کسی دوست داره تو چشاش

زل بزن تا عشقو تو چشاش ببینی...اگه نگات کرد

عاشقته...اگه خجالت کشید برات میمیره...اگه سرشو

انداخت پائین و یه لحظه رفت تو فکر بدون که بدون تو

میمیره.......میدونم الان رفتی تو فکر زندگی اجبار

است...مرگ انتظار است...عشق یک بار است...فکر

تو تکرار است...جدائی دشوار است...کاش گناهی کنم

که مجازاتش تبعید به قلب تو باشد 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 10:7 قبل از ظهر توسط رادمهر |

دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم
حالا من اين تنهايي رو خيلي خيلي دوسش دارم.. به اين تنهايي دل بستم...حالا
ميدونم كه اين تنهايي خالي نيست...پر از ياد عشقه.. پر از اشكهاي گرم عاشقونه ...


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 10:20 قبل از ظهر توسط رادمهر |

 

هر چند مال من نشدی ولی ازتو خیلی چیزها یاد گرفتم.

یاد گرفتم به خاطر کسی که دوستش دارم باید دروغ بگم.

یاد گرفتم هیچ وقت هیچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره.

یاد گرفتم توی زندگیم به اونی که بفهمم چقدر دوستم

داره هر روز دلشو به بهونه ای بشکنم. یاد گرفتم گریه

های هیچ کس رو باور نکنم. یاد گرفتم بهش هیچ وقت فرصت

جبران ندم. یاد گرفتم هر روز دم از عاشقی بزنم ولی

خودم عاشق نباشم !!!

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 1:18 بعد از ظهر توسط رادمهر

 

تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم
تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی
و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم
تو دریایی ترینی آبی و آرام و بی پایان
و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم
تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف
و من در آرزوی قطره های پاک بارانم
نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته
به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم
تو دنیای منی بی انتها و ساکت و سرشار
و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم
تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر
و من هم یک کبوتر تشنه باران درمانم
بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من
ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشمانم
شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
تو فکر خواب گلهایی که یک شب باد ویران کرد
و من خواب ترا می بینم و لبخند پنهانم
تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد
و من مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم
تو می آیی و من گل می دهم در سایه چشمت
و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم
تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد
و من تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم
شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر کرده
و شاید یک مه کمرنگ از شعری که می خوانم
تمام آرزوهایم زمانی سبز میگردد
که تو یک شب بگویی دوستم داری تو می دانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست
و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم
به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست
قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم
بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد
دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم

 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 10:12 قبل از ظهر توسط رادمهر |

......................................................................

ناب توئی جعل منم اصل توئی بدل منم

ای تن تو خاک بهشت مضطرب از ازل منم

جنس تو از قصیده هاست سفسطه گر دغل منم

ای حس خوش یمن غزل آواز مبتذل منم

جای تو رو چشم همست افتاده از چشا منم

نایاب مرمر تنت تن زخمی بلا منم

حضور تو یه حادثه ست درگیر انزوا منم

تو اول هر آیه ای تفسیر انتها منم

بالغ توئی عاقل توئی صوفی و اهل دل توئی

مشگل منم غافل منم درمان هر مشگل توئی

خاک توئی زمین توئی غبار رو هوا منم

منزه و پاک توئی به حیله مبتلا منم

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 1:30 بعد از ظهر توسط رادمهر |

 

هرگز تو را فرموش نخواهم کرد حتی اگر مرا از یاد ببری

 

و هرگز از تو رنجور نخواهم شد

 

چرا که تو را دوست دارم

 

دیوانه وار عاشقت شدم

 

چرا که مهربانی را در وجودت دیدم

 

با چشمانت وجودم را دگرگون ساختی

 

و اگر تو نبودی هرگز عاشق نمی شدم 

 

نه تو از عشق من دست میکشی

 

و نه قلب من از عشقت روی گردان می شود
سوگند که وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است و اگر با مژگانت اشاره ای

 کنی فرسنگها راه خواهم پیمود چرا که شب عشق بسیار طولانی است
و قلبم در آرزوی تو می سوزد
آنگاه که از برابر دیدگانم دور شوی
خورشید وجودت پنهان می گردد
و ابرهای غم و اندوه مرا در بر می گیرند
و به دنیای غریبی می برند
همیشه در قلبم حضور داری
و عشقت زندگی ام را گل باران کرده است
تمامی این دنیا را با قلبی پر از رمز و راز به دنبالت طی کرده ام

محبوبم همیشه به انتظار

بازگشتت خواهم ماند

+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 9:52 قبل از ظهر توسط رادمهر |

اگه بگى دوستم دارى  

             تا آسمون پر مى گیرم

                زندگى گذشتم رو، دوباره از سر مى گیرم        

اگه بگى دوستم دارى

          مى میرم و زنده مى شم

             روشن تر از روز خدا ،خورشید تابنده مى شم

اگه بگى به غیر من

             کسى تو دنیا ندارى

               رو گفته هاى  این و اون   از ته دل پا  بزارى

من هم برات فدا مى شم

              گریه بى صدا مى شم

                           اگه بگى یار منى

                                   همدم و غمخوار منى

من هم برات یار مى شم

             یار وفادار مى شم!...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 9:54 قبل از ظهر توسط رادمهر |

غربت من هر چي که هست از با تو بودن بهتره

آخر خط زندگي اين نفساي آخره

وقتي دارم با هر نفس از اين زمونه سير مي شم

وقتي با يه زخم زبون از اين و اون دلگير ميشم

اين آخر راهه ديگه بايد که تنها بميرم

تنها تو اوج بي کسي تو غربت آروم بگيرم

بايد برم بايد برم بايد که بي تو بپرم

آخ که چه سنگين مي زنه اين نفساي آخرم

سکوت من نشونه ي رضايتم نيست ميدوني

گلايه هامو ميتوني از توي چشمام بخوني

بگو آخه جرمم چيه که بايد اينجور بسوزم

هيچي نگم داد نزنم لبامو روهم بدوزم

در به در غزل فروش منم که گيتار ميزنم

با هرنگاه به عکست انگار من خودمو دار مي زنم

نفرين به عشق به عاشقي نفرين به بخت و سر نوشت

به اون نگاه که عشقتو تو سرنوشت من نوشت

نفرين به من نفرين به تو نفرين به عشق من و تو

به ساده بودن من و به اون دل سياه تو

نفرين به عشق به عاشقي نفرين به بخت و سر نوشت

به اون نگاه که عشقتو تو سرنوشت من نوشت

نفرين به من نفرين به تو نفرين به عشق من و تو

به ساده بودن من و به اون دل سياه تو

 تو اگه بخوای فقط با یک نگاه من برات خورشیدو آتیش می زنم یه روزی دلم اگه

تو رو نخواد من اونو از توی سینه می کنم تو رو به خود خدا به تموم این شبا تو رو

جون رازقی به نماز عاشقی قسمت می دم قسمت می دم از عشقم نگذری.

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 1:39 بعد از ظهر توسط رادمهر |

 
در آغوشم بگیر ...

بگذار برای آخرین بار گرمی دستت را حس کنم

و مرا ببوس تا با هر بوسه ات به آسمان پرواز کنم

نگاهم کن و التماسم را در چشمانم بخوان

قلبم به پایت افتاده است نرو

لرزش دستانم و سستی قدمهایم را نظاره کن

تنها تو را می خواهم

بگذار دوباره در نگاهت غرق شوم

و بگذار دوباره در آغوشت بخواب روم...
 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 10:19 قبل از ظهر توسط رادمهر |

وقتی روزی دلم گرفت یادم باشد که ستارگان شب را برایم روشن خواهند کرد. اسمان هیچ وقت مرا تنها نمی گذارد.یادم باشد قاصدکی در راه است.بهار نزدیک است وفردا منتظرم می ماند.یادم باشد که راه رفتن و دویدن می دانم و جاده ها قدم هایم را می شمرند.اگر روزی دلم گرفت خدای من همین نزدیکی هاست و من تنها نیستم.

                        

                                                                                             هر سپیده ی صبح پنجره را باز می کنم و این یک مشق عشق است.مشق انتظار... اگر اذن ظهور توهنوز مهر نخورده می دانمکه چیزی تا پایان ترم انسانیتم نمانده و...

                                                    

سلامی به برگ برگ دفتر عشق/سلامی به تمامی زوج های عاشق/به محتوای واژه ی دوستی/به محبت و مهربانی تو/من و تو مانند دفتری هستیم خالی از سطر ونوشته/ولی این دفتر خالی نخواهد ماندوسیاه خواهد گشت...

                                                  

کیست در خندهی جانان که تو چندین ساعت مات و مبهوت به ان می نگری/ نه به ابر .نه به اب .نه به نهر.نه به این ابی ارام بلند/نه به این خلوت خاموش کبوتر ها.نه به این اتش سوزنده که لغزیده به جان/ من به این جمله نمی اندیشم. من مناجات درختان را هنگام سحر/نفس دل شقایق را در سینه ی کوه/صحبت چلچله ها را به صوت نبض... همه را می شنوم .می بینم. من به این جمله نمی اندیشم . به تو می اندیشم. ای سراپا همه خوبی. تک و تنها به تو می اندیشم. تو بمان با من تنها تو بمان

                                             

جای مهتاب به تاریکی شب تو بتاب من فدای تو به جای همه گل ها تو بخند پاسخ چلچله ها را تو بگو در دل ساغر هستی تو بجوش /تو بمان با من تنها تو بمان/

                                                         

گل قشنگ ترین حرف باغ است. وقتی پرنده ای در قفس می باشد یکی از پرواز های دنیا کنسل میشود. دیوارها هم دوست دارند سبز شوند برای همین تکیه گاه پیچک ها می شوند.

                           

                                                         غروب چشم تو پر از ستاره ست نگاه ابی ات بی استعاره ست چنان در لحظه هایم ریشه کردی که یادوخاطرت عمری دوباره ست.

                                                            

بزن اتش تمام خانه ام را/گل و ایینه و پروانه ام را/نگاه سبز تو امید می داد/به هر شکلی دل دیوانه ام را...

                                                            

با تشکر از خانم فاطمه متین

 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 4:10 بعد از ظهر توسط رادمهر |

بنده رادمهر هستم از اینکه از وبلاگ بنده باز دید کردید خوشحال شودم بازم به ما سر بزنید نظر یادتون نره مر30 از حسن انتخابتون موفق باشید.

Home
Email
Night Skin