آرزویم اینست : نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد و به اندازه
هر روز تو عاشق باشی عاشق آنکه تو را می خواهد و به یک لبخند تو از
خویش رها می گردد و تو را دوست بدارد به همان اندازه که دلت می خواهد
آرزویم اینست... شاد باشی و دل آرام
زیر بارون : هر وقت خواستی گریه کنی برو زیر بارون که نکنه نامردی اشکاتو ببینه و بهت بخنده، گفتم: اگه بارون نبود چی ؟ گفتی : اگه چشمای قشنگ تو بباره آسمونم گریش میگیره، گفتم: یه خواهش دارم، وقتی آسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار، گفتی: چشم، حالا امروز من دارم گریه میکنم اما آسمون نمیباره، تو هم اون دور دورا ایستادی و بهم نگاه میکنی
تقدیم به دوست خوبم خانم رفیعی
نوشته شده توسط رادمهر در ساعت 3:38 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط رادمهر در پنجشنبه سوم تیر 1389 ساعت 4:10 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

قسم به لحظه ای که به عشق اجازه ورد به دلهایمان را دادیم. به روزی که تنهایی را در تقویم دلتنگی هایمان
خط زدیم و با هم یکی شدیم.
قسم به لحظه ای که آینه ی دل من شکست و نقش تو هزارن بار در ان تکثیر شد لحظه ای که جدایی بین ما
فاصله انداخت و لحظه لحظه شکستیم و قطره قطره آب شدیم.
قسم به ثانیه هایی که نفس هایت به شماره افتاد و چشمانم دریایی از اشک شدند
تا همیشه یاد تو روشنگر تنهایی من است و عشق تو دنیای من !

نوشته شده توسط رادمهر در پنجشنبه سوم تیر 1389 ساعت 3:52 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
دوستان عزیز سلام
معذرت میخوام از اینکه جواب نظراتتون رو نمیدم تازگی باور کنید
بخاطر مشغله ی کاری و دانشگاه وقت هیچ کاری رو ندارم
خوشحال میشم شما نظر بدید و منو لینک کنید
انقدر خوبی عزیزم که به هنگام وداع
حیفم آید که تو را دست خدا بسپارم
نوشته شده توسط رادمهر در شنبه هفتم آذر 1388 ساعت 7:7 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
دیشب به سیل اشک ره خواب میزدم
نقشی به یاد روی تو بر آب میزد

هر وقت خواستی بدونی کسی دوست داره تو چشاش
زل بزن تا عشقو تو چشاش ببینی...اگه نگات کرد
عاشقته...اگه خجالت کشید برات میمیره...اگه سرشو
انداخت پائین و یه لحظه رفت تو فکر بدون که بدون تو
میمیره.......میدونم الان رفتی تو فکر زندگی اجبار
است...مرگ انتظار است...عشق یک بار است...فکر
تو تکرار است...جدائی دشوار است...کاش گناهی کنم
که مجازاتش تبعید به قلب تو باشد
نوشته شده توسط رادمهر در دوشنبه سی ام دی 1387 ساعت 10:7 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
مهربانی را از وقتی یاد گرفتم که پسری آسمان نقاشیش را سیاه کشید تا پدر زحمتکشش دیگر در آفتاب نسوزد..
مثل ایینه شکستمو تو ندیدی صدای شکستنمو نشنیدی/یادته بهت گفتم نمی مونی/دیدی اخرش به حرف من رسیدی/ پیچکای باغچمون خشک شدو مرد/ خاطرات ما رو تو قصه ها برد/ دلی که به حرفای تو خوش بود/ دیدی آخرش چه طور تو دستای تو مرد!!!!!!!!
![]()
دل من حالش خوشه اصلا بلد نیست بگیره /ولی خیلی تنگ میشه گاهی میترسم بمیره/اما بازم به خودش میاد و سوسو میزه/باز حیات خلوت دلمو جارو میزنه/ می گمش تا کی می خوای عاشق باشی و بشکنی/به روی خودش نمیاره و میگه با منی؟
نوشته شده توسط رادمهر در یکشنبه بیست و نهم دی 1387 ساعت 7:37 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم
حالا من اين تنهايي رو خيلي خيلي دوسش دارم.. به اين تنهايي دل بستم...حالا ميدونم كه اين تنهايي خالي نيست...پر از ياد عشقه.. پر از اشكهاي گرم عاشقونه ...

نوشته شده توسط رادمهر در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 ساعت 10:20 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
هر چند مال من نشدی ولی ازتو خیلی چیزها یاد گرفتم.
یاد گرفتم به خاطر کسی که دوستش دارم باید دروغ بگم.
یاد گرفتم هیچ وقت هیچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره.
یاد گرفتم توی زندگیم به اونی که بفهمم چقدر دوستم
داره هر روز دلشو به بهونه ای بشکنم. یاد گرفتم گریه
های هیچ کس رو باور نکنم. یاد گرفتم بهش هیچ وقت فرصت
جبران ندم. یاد گرفتم هر روز دم از عاشقی بزنم ولی
خودم عاشق نباشم !!!
نوشته شده توسط رادمهر در شنبه شانزدهم آذر 1387 ساعت 1:18 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
![]()
![]()
![]()
تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم
تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی
و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم
تو دریایی ترینی آبی و آرام و بی پایان
و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم
تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف
و من در آرزوی قطره های پاک بارانم
نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته
به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم
تو دنیای منی بی انتها و ساکت و سرشار
و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم
تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر
و من هم یک کبوتر تشنه باران درمانم
بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من
ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشمانم
شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
تو فکر خواب گلهایی که یک شب باد ویران کرد
و من خواب ترا می بینم و لبخند پنهانم
تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد
و من مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم
تو می آیی و من گل می دهم در سایه چشمت
و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم
تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد
و من تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم
شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر کرده
و شاید یک مه کمرنگ از شعری که می خوانم
تمام آرزوهایم زمانی سبز میگردد
که تو یک شب بگویی دوستم داری تو می دانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست
و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم
به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست
قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم
بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد
دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط رادمهر در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 ساعت 10:12 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
.jpg)
......................................................................
ناب توئی جعل منم اصل توئی بدل منم
ای تن تو خاک بهشت مضطرب از ازل منم
جنس تو از قصیده هاست سفسطه گر دغل منم
ای حس خوش یمن غزل آواز مبتذل منم
جای تو رو چشم همست افتاده از چشا منم
نایاب مرمر تنت تن زخمی بلا منم
حضور تو یه حادثه ست درگیر انزوا منم
تو اول هر آیه ای تفسیر انتها منم
بالغ توئی عاقل توئی صوفی و اهل دل توئی
مشگل منم غافل منم درمان هر مشگل توئی
خاک توئی زمین توئی غبار رو هوا منم
منزه و پاک توئی به حیله مبتلا منم
نوشته شده توسط رادمهر در چهارشنبه هفدهم مهر 1387 ساعت 1:30 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

بنده رادمهر هستم از اینکه از وبلاگ بنده باز دید کردید خوشحال شودم بازم به ما سر بزنید نظر یادتون نره مر30 از حسن انتخابتون موفق باشید.
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY